نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٠٥ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧
غزل
هی ... نپرس از چه باز خاموشم
مثل «می» در سکوت میجوشم
محتسب با پریرخان بد کرد
مرده «آزادیام» در آغوشم
خرقه رهن چه شد؟ تو میدانی!
نعش منصور مانده بر دوشم
کعبه هم قسط آن عقب افتاد
با خدا امشب اشک مینوشم
ما دو تن دربهدر در این تهران
او فراموش و من فراموشام
ای پدر گندمات حلالات باد!
پند شیطان نشست در گوشم
شب به دوزخ سلام داد و گذشت
گرچه تاریک، روشنیپوشم
بیخیال بهشت! ما رفتیم
بار الها! بنوش! بیهوشم